خاطرات گوسفندی

تلاشم اینه که لبخندی برروی لباتون بنشونم !! از آوردن اطفال زیر یک سال خودداری کنید

سلام

امروز صبح داداشم رفت

واسه يكماه ..موقع  رفتن يه حالتي بود . منو بوسيدو گفت حلالم كن...دلم بد آشوبه  خيلي دوسش دارم ........خيلي نگرانشم...ميترسم اين اخرين باري باشه كه ديدمش... خدايا خودت پشت وپناهش باش

مكتب شايانيسم: تو محلمون يه شايان نامي هست .. تا يك ماه پيش فكر ميكردم يه ادم بيكارو علافه.. تا از موسيقي حرف ميزد بساط خنده ي ما وا مي شد .. حرفاش برام قابل هضم نبود .. تا يكماه پيش كه رفتم با هم ساز بزنيم ... چون نت هاي فلوت و ويولن دقيقا مثه همن... رفتم ديدم غير فلوت چه پيانويي ميزنه لامصب .. با پيانو داستان تعريف ميكنه.. اين چن مدته بيشتر از پيش ازش خوشم اومده   تنها بديش اينه كه سيگار ميشكه .. مام كه تو ترك .. هوايي ميشيم... يه بار بهش گفتم تو كه اينقد خوب ميزني برو تو عروسيا ارگ بزن پولش خوبه..گفتش من شرفم رو به پول نميفروشم... هرروز حداقل دوساعت ميرم پيشش باهم كار ميكنيم ..امروز داشت شعراشو ميخوند... نميدونم با اين طبع لطيفش با اين پاكيش چرا تا حالا اينجا مونده.. داره خشك ميشه استعدادش ... اگه چندتا مثه خودمون پيدا كنم يه بند تشكيل ميديم...

پ.ن : حس ميكنم سبك نوشتنم خيلي مزخرف شده... كجاست اون شادي..كي طلسمم كرده..

پ.ن : هي دنيا ازت خسته شدم .. تو هرچي رفيقه كه لحظه اي فراموشت ميكنن


برچسب‌ها: شايان, ويولن, فلوت, موسيقي
نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط آرش| |

لحظه اي تامل :

يكشنبه حاجي با كلي خصت نصف حقوقمو داد ..اعصابمو خورد كرد .....

اخر شب با كوله باري از اجناس كه سفارش مامانم بود منتظر تاكسي شدم .. تا اومدم سوار شم يه زنيكه سانتال مانتال كه پشت نشسته بود گفت اقا منو دونفر حساب كن ..با ناراحتي درو بستم كه  مرد ميانسالي كه جلو نشسته بود و شخصيت و محبت جلوه بارزش بود گفت اقا من يكم بالاتر پياده ميشم بيا جلو بشين.... نشستم 20متر بالاتر پياده شد جام وا شد.. كرايمو دادم ديدم يارو يه 200 تومني پاره پسم داد !!! گفتم مهربون اين تصادف كرده يا از جنگ برگشته؟؟؟ گفت اقا ببخشيد منم اينو الان از خانوم گرفتم ..گفتم نميخوام عوضش كن...زنه ازپشت طلبكارانه  گفت چشه؟؟؟ ( از اين ك...پررو هاي تهراني بود فارسي هم ام بدون لهجه حرف ميزد)گفتم چش نيست گوشه...صندوق صدقات زدين مگه ..قفل كرد..يه لحظه جو سنگين سكوت برقرار شد...منم كه شاكي بودم از اون حركت اولش !!گفتم دونفر حساب ميكني خودتو اينم پولته ..پولم گرفتم گذاشتم تو جا سيگاري ماشين گفتم اينم صدقه....باور كن دست ميزدي بهش گريه ميكردا .... هركي جاش بود پياده ميشد ولي اين به حساب اينكه كم نياره يا اين كه شبه ديگه ، تاكسي گير نمياد كه ...تحمل كردش... چراغ قرمز اولو رد كرديم ..رو چراغ دوم نادم و پشيمان از كرده ي خويش ..گفتم عذر ميخوام من يكم تند رفتم جاي ديگه اعصابم خورد بود ديگه شرمنده.. زنه دم نزد ... يه حالتي انگار بچه ها قهر ميكننا عين همون

ديگه ورداشتم يه جعبه شيريني گرفته بودم واسه خونه وا كردم گفتم خانوم بفرمايين ببخشيد تروخدا... هي ميگفت نه ممنون..گفتم زوريه تعارفي نيست .... خلاصه لبخندي زدو ورداشت راننده ام كه بي تعارف ورداشت خورد..توراه يكم صحبت كردم كه موضوع فراموش بشه.... اخر قضييه فهميدم خونش دقيقا تو كوچه روبرويي ماست.................... خوشحالم كه از دلش در اوردم ... تا امروز دوبار ديدمش تو محل كه با سر سلام داده .... اگه معذرت نميخواستم الان هرجا منو ميديد زير لفظي يه فحش نثارم ميكردا

دنيا چقدر كوچيكه.. شيريني بخشيدن بيشتر از تلخيه انتقامه

تكنيك 6 ميگه: فكر كن امروز اخرين روز زندگيته.. اين باعث ميشه مهربونتر بشي و عكس العملات لطيف تر...چون با خودت ميگي نميخوام خاطره بدي ازم ماندگار بشه

پي نوشت: شنبه ميرم سر اون يكي كار......

موزيك نوشت: شايان خداي موسيقي..خدايي هرروز بيشتر باهاش حال ميكنم.. با موزيك قصه ميگه


نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط آرش| |

سلام

بازم از دوستايي كه پيام ميدنو بعد يادم ميره جوابشنو بدم عذر ميخوام

بالاخره پولاي سرشماري رو دادن... بين كارشناس گروها از همه بيشتر من پول گرفتم 120 تومن بيشتر ..... همون روزش رفتم يكم خريد كردم... چشامو وا كردم ديدم 100 تومن رفت .... شب با رفيقم رفتم ارايشگاه يه يارو اومده بود داشت در مورد اينترنت صحبت ميكرد ..منم چارتا اصطلاح خرجش كردم.. اين گفت و من گفتم اخرش يارو گفت چيكار ميكني گفتم بيكار ...گفت بيا پيش من كار كن .. شركت داشت .. پروژه  هاي مخابراتي ور ميداشتن..گفت بيا يه پول كلفتي ام بهت ميدم ... خلاصه خيلي شاد شدم .. نه از پول از اين كه كاري رو كه دوست دارمو انجام بدم.. فقط بديش اينه كه ميگفت بايد چهارساله قرارداد ببندي تا عيدم فقط تو شهرستانيم... ديروز طرحشو به صحن علني خونه بردم.. با دوراي مثبت و يك راي مخالف فوريتش تصويب شد ..مامانم به عنوان مخالف ميگفت بهمن بايد بري دانشگاهو و نميدونم شهرستانه ميري هزار حادثه و اتفاق ... منم قرار شد تصميم بگيرم ... گير كردم توش

امروز به همكارم گفتم ..اونم فكر كنم به حاجي گفته..بعد ناهار يكم سنگين تا ميكرد ... خوشم نمياد ازش (صابكارم) ... ميره ميشينه بي بي سي نيگاه ميكنه ..بعد مياد همونو خرج من ميكنه ..يا ميشينه پارازيت ميبينه هي واسه من تعريف ميكنه.. بصورت هايگ كولايتي (كيفيت عالي)ضبط ميكنه بدون جا انداختن نقطه هاش واسم تعريف ميكنه.. اينقدم سيگار ميكشه ..جاي اون ، من مغزم ........ميشه.. هرچي ام بگي ميگه دلار گرون شدم واسه همون اينطوريه .. 

بعد از چندبار خوندن ..فكر ميكنم چرت ترين  پستم اين باشه.... ياد باد ان روزگاران ياد باد.. چقدر شاد بودم

نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط آرش| |

سلام

قبل از هرچيز از همه ي دوستاني كه نظر ميذارن و دوستاني كه ميخونن تشكر ميكنم ...چندبار اومدم جواب بدم اينترنتم بازي در اورد نشد ......... كه دوباره سعيمو ميكنم تا نگين فلاني بي معرفته

دوهفته اي هست حاجي يكي ديگه رم اورده بغلم سر كار...بعد از يلدا بود ..هركاري از دستم برميومد واسش انجام دادم همه جوره فوت و فن كارو بهش توضيح دادم ..ولي چه كنم با رسم نامردي دنيا ..يه چن مورد شنيدم ميخواست كله كنه مارو.....4شنبه بعد ناهار حاجي گفت ميرم استراحت كنم شما مواظب باشين.. همكارم گفت من ميرم انبارو تميز كنم منم نشستم دوساعتي قفل كردم رو مشتريا.. بعد يكي از رفيقا ميخواست بره انبارمون وسيله برداره اومد گفت حاجي فلاني گرفته خوابيده....منم گفتم اشكال نداره به من گفته بود...گذشت   تا جمعه اين هفته ...جمعه رو شيفتي كرديم هفته پيش من بودم اين هفته نوبت اين بود .... 5شنبه مريض بود فجيع ..حاجي هم شاكي بود سر قضييه اي ...نميشد باهاش حرف زد ... غروب ديدم خيلي پريشونه ..رفتم گفتم من جات واميسم فردا نيا...خيلي خوشحال شد..منم حس خوبي گرفتم .. اين چند روزه شده عين داداش واسم.... البته نميخوام مثه قديما كه خوبي از حد بگذرد نادان خيال بد كند بشم ...

پي نوشت: چند روز پيش رفتم وبگذر ديدم از ارديبهشت به اينور امار منو نداره... رفتم كدشو از نو گذاشتم تو قالبم...يه گزينه داره نمايش امار زنده ... خيلي حال ميده... ديروز ديدم يكي خونده لينكشو زدم يكي از اون خاطرات نابم بودش..چقدر شاد بودم اون زمانا.. و چقدر سبك نوشتنم باهال بودش به اين وب سر بزنيد وب عاليه   هدهد ملائك

پي نوشت: دو ر مي فا سل لا سي (آرشه( arshe)به دست در حال تمرين )كي ميدونه ساز من چيه؟

پي نوشت:چندتا تصميم گرفتم (نه مثه تصمصم كبري) كه خوشحالم تا اينجا انجامشون دادم: 1 ديگه لب به قليون و سي گا ر نميزنم2. گوشيمو بيشتر اوقات خاموش ميكنم.....3.هشت تكنيك مقابله با خشم رو زدم رو ديوار اتاقم4. هرروز صبح يه ايت الكرسي و دعاي سپرو ميخونم

لا فغانسه : وقت كم ميارم ... ميگن زبان فررررررررراره.. تا لا كتابامو وا نكنم يادم نمياد ... دوباره بشينم پغله فغانس كنم. ژاك پقه وق ميگه :.....

ou tu m'as embrasse

ou je t'ai embrassee


نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط آرش| |

سلام

(ويرايش:سلام...خواهشمندم هركسي نظر ميذاره ادرس وبلاگ يا ايميلشم بذاره كه جوابشو بدم ..و نوشتن اسم خيلي بهتر از كلمات مجهول و سه نقطه است..ممنون)

ديشب شب يلدا بود طبق رسمي كه اينجاست رفتيم خونه نامزد داداشم ... نميخواستم برم ولي به اصرا داداشم (ميخواستن واسش تفلد بگيرن ) منم رفتم ..غروب رفتم رو مخ حاجي چنان تيليدش كردم زود تعطيلش كرديم رفت!!! اومدم يه دوش گرفتم رفتيم سمت خونشون با كلي بار و بنديل .... چون فاميلاي با جناق داداشمم اونجا بودن ...داداشم تاكيد كرد رقابتي عمل كن.. چنان اونجا  پرفكت عمل كردم عموي عروس جوياي حالمون بود(يه دختر داره....)فقط بدي كارم اين بود بالاخره شب يلداو بازار اس ام اس گرم رفيقام سنگ تموم گذاشتن يه چن نفري ام زنگ زدن ..دمشون گرم ... بابام يكم شاكي شد ... تو اين حين خواهر زاده ي باجناقه اومده تيكه ميندازه (كه تو جمع منو خراب كنه) با لهجه ميگه بابا چقدر دوست دختر داري!! گفتم من بابات نيستم بابات اونور نشسته...ديگه تا اخر مهموني هيچي نميگفت(حالا خوبه همه رفيقامم پسر بودنا ..صدا كلفتشونو تشخيص نميداد)بعد از قلع و قمع شام و حلوا و انارو يه سري مخلفات رسيديم به تفلد ...منم كه كارت هديه گرفته بودم وقت نكردم برم چيزي بخرم ...روز هم رفته كادوم بد نبود البته چن نفر از جمله والده محترمه سكه گرفته بودن پوزه مارو زمين زدن... شب 2 نصفه شب برگشتيم خونه ...اينم يه شب بلند 

پي نوشت: تا بهمن ماه بيكار بودم گفتم يه كم سرمايه جمع كنم....صابكارم بدنيست خرمايه است ولي گدا صفته!! هيشكي نميگه بهش حاجي ولي وقتي من بهش حاجي ميگم قند تو دلش آب ميشه!!!كيف ميكنه!! اونروز حساب كردم تو انبار دويست ميليون جنس داره ولي 100 تومن پول خورد از دستش نميچكه!!!

__________________________________

وقتي لولو ميگفت افسرده ام ...تو فكرم ميومد افسردگي چيه... اين حرفا ماله خارجياست ...

ولي الان هرروز هروز دارم فرو ميرم تو اين باتلاق افسردگي

هركي مارو ميبينه ميگه بابا اين چقدر شاده ولي هيشكي خبر نداره دلم آشوبه.............

نگاه شاكت باران بروي صورتم وارونه مي افتد..همه گويند عجب شاد است عجب خندان ولي انها چه ميدانند كه من كوهي پر از دردم

شدم مثاله اون دلقكي كه همه رو ميخندوند ولي خودش غمگين بود......

گاهي فكر ميكنم تو روزاي سخته كه ميشه همه رو شناخت...خيليا بودن كه براشون رفاقت گذاشتم ولي الان يه خبري هم نميگيرن.. رفيق زنده اي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر دلم برا قديما تنگ شده... واسه اون ساعتايي كه ماشين حساب داشتن با كلي دكمه روش !!!چه حالي ميداد اينو تو دستت ميكردي تو امتحانات .....

فراق نوشت: اين روزا فقط يه اهنگي گوش ميكنم كه محبوب يه نفر بود ... حالمو خراب ميكنه.....فكر نكنم بخونه وبلاگمو ..

محرم نامه: با حضرت ابولفضل يه قراري بستم تا الان پايبندش بودم .... ايشالله تا تهش هستم

اون افراي كه ياد ميكنن از من !!!!! خيلي معرفت دارن ...چشم كف پاشون

01nimo~1.m4a( limon ciceklarary)arash



نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط آرش| |

Design By : Mihantheme